X
تبلیغات
درددل صادقانه
راززندگی


شبها كه غصه داري

دست رو موهات كي ميكشه

وقتي منو نداري؟

شونه كي مرهم هق هقت ميشه دوباره

از كي بهونه ميگيري شباي بي ستاره

برگ ريزوناي پاييز كي چشم به رات نشسته؟

از جلو پات جمع ميكنه برگهاي زرد و خسته؟

كي منتظر ميمونه حتي شباي يلدا

تا خنده رو لبات بياد

شب برسه به فردا

كي از سرود بارون

قصه برات ميسازه

از عاشقي ميخونه

وقتي كه راه درازه

كي از ستاره بارون

چشماشو هم ميذاره

نكنه ستاره يي بياد

ياد تو رو نياره


 

+ نوشته شده در  شنبه دوم مهر 1390ساعت 13:41  توسط هستی | 

    پاییز که می شود

 

 

انگار از همیشه عاشق ترم

در تمام طول پاییز

نمناکی شب ها را

با تمام منفذهای پوستم

لمس می کنم

وچشمانم همه جا

نقش دیدگان تورا جستجو می کند

پاییز که می شود

همراه برگها رنگ عوض می کنم

زردو نارنجی می شوم و

با باد تا افقی که چشمانت

درآن درخشیدن گرفت

پیش می روم

و مقابلت به رقص درمی آیم

تا آن جا که باور کنی

تمام روزهایی که از پاییز گذشته

تا به امروز

همراه عاشقت بوده ام

پاییز که می شود

بی قراری هایم را در باغچه کوچکی

می کارم و آرام آرام

قطره های باران را

که روزهاست در دامنم جمع کردم

به باغچه می نوشانم

میدانم تا آخر پاییز

تمام بی قراری هایم شکوفه خواهد داد

و با اولین برف زمستان

به بار خواهد نشست

پاییز که می شود

بی آنکه بدانم چرا

بیشتر از همیشه دوستت دارم

و بی آنکه بدانی چرا

دلم بهانه ات را می گیرد

وپاییز امسال....

عشق جنس دیگری دارد و

معشوق خواستنی تر است...

کاش می دانستی...

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم مهر 1390ساعت 13:33  توسط هستی | 


تو اون کوه بلندی که سرتا پا غروره
کشیده سر به خورشید غریب و بی عبوره

تو تنها تکیه گاهی برای خستگی هام
تو می دونی چی می گم
تو گوش می دی به حرفام


به چشم من
به چشم من تو اون کوهی
پر غروری بی نیازی با شکوهی
طعم بارون بوی دریا رنگ کوهی
تو همون اوج غریب قله هایی
تو دلت فریاده اما بی صدایی


تو مثل قله های مه گرفته
منم اون ابر دلتنگ زمستون
دلم می خواد بذارم سر رو شونت
ببارم نم نم دلگیر بارون


تو اون کوه بلندی که سر تا پا غروره
کشیده سر به خورشید غریب و بی عبوره

تو تنها تکیه گاهی برای خستگی هام
تو می دونی چی می گم
تو گوش می دی به حرفام

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 0:44  توسط هستی | 

http://img01.picoodle.com/img/img01/5/12/20/f_llllm_5b02024.jpg

كاش چون پاييز بودم ، كاش چون پاييز بودم

كاش چون پاييز خاموش و ملال انگيز بودم

برگ هاي آرزوهايم يكايك زرد ميشد

آفتاب ديدگانم سرد ميشد

آسمان سينه ام پر درد ميشد

ناگهان طوفان اندوهي به جانم چنگ مي زد

اشكهايم همچو باران

دامنم را رنگ مي زد

وه ، چه زيبا بود اگر پاييز بودم

وحشي و پر شور و رنگ آميز بودم

شاعري در چشم من مي خواند ، شعري آسماني

در كنار قلب عاشق شعله مي زد

در شرار آتش دردي نهاني

نغمه ي من .....

همچو آواي نسيم پر شكسته

عطر غم مي ريخت بر دلهاي خسته

پيش رويم

چهره تلخ زمستاني جواني

پشت سر

آشوب تابستان عشقي نهاني

سينه ام

منزلگه اندوه و درد و بدگماني

كاش چون پاييز بودم ، كاش چون پاييز بودم .

                                                          



http://www.fdsoftware.it/mairi/images/Esseri_luce_ombra/night1.jpg


زمين فصاحت برگ چنار را

به باد خسته ي پاييز مي سپرد

هوا ترنم سودايي شكفتن را

ز نبض بي تپش خاك مي گرفت

غروب حرف خودش را

به گوش جنگل خاموش گفته بود

و شيرواني لال

ميان دوده ي افشان شب شبح مي شد

ميان درهم هذيان من دو شعله ي سبز نشست

به روي شيشه ي تار

ملال پرده شكست

و از حقيقت اشيا بوي شك بر خاست

و با حقيقت اشيا بوي او پيوست

تمام پنجره ي من

خيال او شده بود

تمام پوستم از عطر آشتي بيمار

تمام ذهن من از نور و نسترن سر شار

من از رطوبت سبز نگاه او ديدم

كه در نهايت چشمش كبوتر دل من

قلمرويي ز برهنه ترين هواها داشت

و اشتياق تب آلود بامهاي بلند

در آفتاب ز پرواز دور او مي سوخت

ز روي پنجره ي من

خيال او پر زد

و شب ادامه گرفت

و من ادامه گرفتم .

                                          

http://ghoroobe-deltangi.persiangig.com/baharan.jpg


پاييز محزوني

كه در خون تو مي خواند

گامي به تو نزديك و گامي دور

آرام همراه تو مي آيد

روزي تمام باغ را

تسخير خواهد كرد

اي روشن آراي چراغ لالگان

در رهگذار باد

با من نمي گويي

آن آهوان شاد و شنگ تو

سوي كدامين جو كناراني گريزان اند ؟

آه

شبهاي باران تو وحشتناك

شبهاي باران تو بي ساحل

شبهاي باران تو از ترديد

و از اندوه لبريز است

مي دانم و تنهايي باغي

كه رستنگاه آواي هزاران بود

و اينك

خنياگرش خاموش

و آرايه اش

 خونابه ي برگان پاييز است .

                                        



http://deborah1.persiangig.com/160/7/axe-sub-ir_mihayco_1.gif
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 0:39  توسط هستی | 

 

من که می دانم شبی ، عمرم به پایان می رسد
نوبت خاموشیِ من ، سهل و آسان می رسد
من که می دانم که تا ، سرگرم بزم هستی ام
مرگ ویرانگر چه بی رحم و شتابان می رسد

پس چرا ، پس چرا عاشق نباشم ، پس چرا عاشق نباشم
من که می دانم به دنیا اعتباری نیست نیست
بین مرگ و آدمی قول و قراری نیست نیست
من که میدانم اجل ، ناخوانده و بی دادگر
سرزده می اید و راه فراری نیست نیست
پس چرا ؟ پس چرا عاشق نباشم ؟ پس چرا عاشق نباشم ؟

من که می دانم شبی ، عمرم به پایان می رسد
نوبت نوبتِ خاموشیِ من ، سهل و آسان می رسد
پس چرا ؟ پس چرا عاشق نباشم ؟ پس چرا عاشق نباشم ؟
پس چرا ؟ پس چرا عاشق نباشم ؟ پس چرا عاشق نباشم ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390ساعت 23:42  توسط هستی | 


کاش بودی تا دلم تنها نبودتا اسیر غصه فردا نبود

کاش بودی تا برای قلب من زندگی اینگونه بی معنا نبود

کاش بودی تا لبان سردمن قصه گوی غصه وغم ها نبود

کاش بودی تا نگاه خسته ام این چنین پرسوزوپرسرما نبود

کاش بودی تا زمستان دلم بی خبر از موج واز دریا نبود

کاش بودی تا نگاه خسته ام این چنین غمناک و ناراحت نبود

کاش میشد قلب وسعت میگرفت پروانه عشق با شمع الفت میگرفت


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390ساعت 23:27  توسط هستی | 

 

كاش مي شد سرزمين عشق را در ميان گام ها تقسيم كرد

كاش مي شد با نگاه شاپرك عشق را بر آسمان تفهيم كرد

كاش مي شد با دو چشم عاطفه قلب سرد آسمان را ناز كرد

كاش مي شد با پري از برگ ياس تا طلوع سرخ گل پرواز كرد

كاش مي شد با نسيم شامگاه برگ زرد ياس ها را رنگ كرد

كاش مي شد با خزان قلب ها مثل دشمن عاشقانه جنگ كرد

كاش مي شد در سكوت دشت شب ناله ي غمگين باران را شنيد

بعد ، دست قطره هايش را گرفت تا بها ر آرزوها پر كشيد

كاش مي شد مثل يك حس لطيف لابه لاي آسمان پرنور شد

كاش مي شد چادر شب را كشيد از نقاب شوم ظلمت دور شد

كاش مي شد از ميا ن ژاله ها جرعه اي از مهر با ني را چشيد

در جواب خوبها جان هديه داد سختي و نامهرباني را شنيد
    

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390ساعت 23:14  توسط هستی | 

 

 

برای عشق تمنا ولی خار نشو

برای عشق قبول کن ولی غرورت را از دست نده

برای عشق مثل شمع بسوز ولی نگذار پروانه ببیند

برای عشق پیمان ببند ولی پیمان نشکن

برای عشق جون خودتو بده ولی جون کسی رو نگیر

برای عشق وصال کن ولی فرار نکن

برای عشق زندگی کن ولی عاشقانه زندگی کن

برای عشق بمیر ولی کسی رو نکش

برای عشق خودت باش ولی خوب باش

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390ساعت 21:2  توسط هستی | 

 

اگر در دل......

میدیدم غم ودرد جدایی را

به دل هر گز نمیدادم...

خیال آشنایی را

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390ساعت 20:42  توسط هستی | 

 

pix2pix.org - کاغذ دیواری عاشقانه (9)


 
یک جهان بر هم زدم کز جمله بگریزم تو را

من چه می کردم به عالم گر نمی دیدم تو را

با هم مشکل پسندیهای طبع نازکم

حیرتی دارم که چون آسان پسندیدم تو را

من ز خود گم می شدم چون می شنیدم نام تو

خود را گم کرده تر می خواستم دیدم تو را

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


گفته  بودم که به دریا نزنم دل اما

کو دلی تا که به دریا بزنم یا نزنم

وقتی تو نیستی

چقدر دل تنگ می شوم گاهی خیلی زیاد...

و این دلتنگی می بردم تا ترس.

یک ترس دائمی که نکند این دلتنگی ها همیشگی بشو    
 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم شهریور 1390ساعت 12:15  توسط هستی |